کشف حجاب دسته جمعی مرکز اسناد و کتابخانه ملی ایران

انتظار داریم که وقتی اسم مرکز اسناد و کتابخانه ملی ایران می آید، یه اثری از ایران در آن دیده بشود. جانبازان هشت سال جنگ تحمیلی و انقلاب اسلامی ایران و چیزهای مشابه آن. اما من زودتر از شما متوجه شدم که آثار انقلابی در این مرکز از بسیاری از مراکز دولتی دیگر بسیار کمتر و بلکه ناچیز است. کجا؟

کشف حجاب دسته جمعی در مرکز اسناد و کتابخانه ملی ایران

در مصاحبه آزمون استخدامی پس از گرفتن مدرک دکتری. سازمان سنجش با تبلیغات فراوان اثبات میکرد که دکتری که به من داده است عالی ترین مدرک ایران است. دو بار آزمون استخدامی در دولت دادم و نتیجه پس از مصاحبه، عدم قبولی بود.

برای یک مصاحبه هربار باید راهی تهران میشدم، و چون در مراحل مختلف مدارک مختلف میخواستند یک آزمون زبان هم شرکت کردم که تاریخ آن بروز باشد. همه چیز آماده بود و فقط مانده مصاحبه. در مصاحبه که خیلی هم زمان طولانی داشت فقط دو نفر باقی مانده بودیم. رقابت بین من و دختری ساکن تهران بود. من شاغل نبودم و مقالات متعدد و تحقیقات فراوان داشتم و آن دختر شاغل بود و کار برجسته ای هم نداشت. مصاحبه من خیلی طول کشید، ولی مصاحبه دختر زمان کوتاهی داشت.

من هنوز امیدوار بودم که قبول شوم. پس از اعلام نتایج که چند ماهی طول کشید تا بیاید در مصاحبه رد شده بودم. اعتراض هم دادم و گفتم لااقل اونهمه مدرک که داده بودم را پس میدادند. تنها چیزی که اعتراضم شرایط را تغییر داد این بود که اعلام کنند مدارکی که از شما میگیریم پس هم نمیدهیم! هرچی گرفتیم غنیمته

پس از آن آزمون استخدامی من فقط روی زبان کشورهای همسایه کار کردم و هر روز نگاه میکنم آیا شرایط مهیاست که از ایران بروم؟ چراکه با بهترین و عالی ترین مدرک ایران، جایی شغلی چیزی نداشته ام.

گذشت و خبر آمد که بیا و ببین، کشف حجاب دسته جمعی مرکز اسناد و کتابخانه ملی ایران. از تصاویر و ویدئو فقط یک پرچمی ایران اسلامی را نشان میدهد و یک میزی که متعلق به کتابخانه ملی است. چون ویدئو فقط همان را نشان میدهد، به همان بسنده کرده و گفته اند که اجاره نشین ها لخت بوده اند و ربطی به دولت پزشکیان نداشته است!

 

آیا واقعا اینطور بوده؟ من در مصاحبه ام، گفتم به دین و اسلام اعتقاد دارم. از هر دری از من سوال کردند و مصاحبه را خیلی طول دادند، اون هم برای شغلی که پشت میز مینشستم و چهار تا کار تایپ و کامپیوتری بود که میخواستند بهم بدهند.

 


از ترامپ شروع شد و حالا به X رسیده

وقتی سوار شدم دیدم که اتوبوس پر از آدمه نمیتونی رد شی باید بزور خودتو میکشیدی و میرفتی. همون اول به خاطر ازدحام جمعیت، از یه دستگیره گرفتم نیفتم. قرار بود ایستگاه آخر پیاده شوم و حالاحالاها مهمان اتوبوس بودم. رفته‌رفته اتوبوس شلوغ‌تر می‌شد و به جایی رسیده بود که جای سوزن‌ انداختن هم نبود.

ایستگاههای آخر دو تا پسر جوان اومدند بالا که داشتن درباره حیوان خانگیشون صحبت میکردند. یکی گفت که برای همسترش  5 میلیون داده. همه چیز طبیعی بود. از زمانیکه ما دنبال ماهی های آکواریومی زینتی بودیم زمان زیادی نمیگذره. نسل ما دهه شصتی شناخته میشد و حتی دهه پنجاهی ها هم با ما بودند و اونها هم به پرورش ماهی آکواریومی مشغول بودند. کافی بود برای شستن شیشه آکواریوم از سرکه استفاده کنیم و اگر برای آبشان از آب شهری استفاده میکنیم بگذاریم یک 24 ساعتی بماند و کلرش برود. اگر جریان آب کافی نبود و انقدر آکواریوم کوچک بود که نسبت به ماهی ها حجم آب کمتری داشتی، آنوقت پمپ آب برای تامین اکسیژن ماهی نیاز بود و یک جلبکی و یک حلزون دریایی برای افزایش زینت آکواریوم هم تویش میگذاشتی. فوقش یک دماسنج و یک اسفنج دریایی کفش میگذاشتیم. همه پسرهای جوان همدیگه رو با این میشناختیم و پیدا میکردیم. خیلی طبیعی بود که کنار مدرسه دبیرستانی ها یک فروشگاه پرورش ماهی و یا حیوانات خانگی ببینیم. بچه ها به اینها علاقه نشان میدادند، کتاب درباره اش میخریدند و سعی میکردند دانش خودشون رو در زمینه پرورش ماهی بالاتر ببرند تا وقتی تعدادشون از حجم کل آب آکواریوم بیشتر شد بدونند باهاش چیکار کنند. کسی چه میداند، شاید به کسب درآمد هم از این طریق فکر میکردند. پوستر آکواریوم و ماهی زینتی به دیوار اتاقشون میچسباندند و آرزو داشتن روزی یک استخر بزرگ پرورش ماهی داشته باشند.

ماهی ها ممکن بود مریض بشند و این فروشگاه قرص کوچک ارزان قیمتی به بچه ها میداد که بدهند ماهی ها بخورند. یا مثلا برای تامین غذای ماهی ها از این مغازه ها خرید میکردیم.

گذشت و ما شاهد دهه هفتادی ها و هشتادی ها بودیم. روند همینطور طبیعی بود. فقط همین چند سال پیش در میان پرورش حیوانات زینتی علاقه خاصی به عروس هلندی بین بچه ها پیدا شده بود و پسرها هم از همستر خوششون می اومد. باز هم میگفتیم همون بچه های قبلی. فوقش پسرها عجیب دیگه نگران هاری گرفتن از این موشه نشده اند!

هنوز دهه پنجاهی ها و شصتی ها مشغول زینت دادن به ماهی های آکواریومشون بودند. فوقش اونها به عنوان پدرمادر رفته بودن سراغ بازی های کامپیوتری شش لول و پنج لول. نگاه میکردی بچه شون میگه عروس هلندی و یا کاسکو میخواد.

تا اینکه دیروز با پدیده عجیبی مواجه شدم: ربات تلگرامی با نوشتن دزد به صورتهای مختلف نام همستر رو روی خودش میگذاره. از اونطرف هم سعی میکنه جوونها رو ترغیب کنه که آوای اون رو بلندتر و رساتر بشنوند! خبری از آب و دانه نیست. کسی قرار نیست با حیوان واقعی مواجه بشه. از اونطرف هم دیگه ازش هاری نمیگیره و پدرمادرها هم با نسل قبلی خوب آبدیده شده اند و دیده اند که بچه شون با همسترهای واقعی طوریشون نشده. حالا وقت پختن نسل x هست.

توییتر دیگه نام خودش رو از یک پرنده خوش آواز به x تغییر داده. اونزمان این توییتر خوش سخن چه زیبا سخن میگفت: از ترامپ شروع شد و حالا به X رسیده.

 


حرکت رئیسی؛ خروج از جمود فکری

ابراهیم رئیسی، رئیس جمهور دوره سیزدهم قبل از اینکه رئیس جمهور باشد فقیه بود. دلیل حضور او در مقام ریاست جمهوری، پس از سالها مجاهدت در دستگاه قضاوت و فقاهت مانوس شدن با مردم بود. اهمیت حضور در زمان، او را به انتخابات سال 1400 سوق داد و در آن سال با رای مردم رئیس جمهور شد.

اشراف بر مقتضیات زمان و حضور آگاهانه در متن حوادث ذهنیتها را جهت می‌دهد و عزم و اراده ها را در کانالهای صحیح بکار میگیرد. این بود که ایشان به جای ساحل گزینی و از دور دستی بر آتش داشتن، فقاهت را در بطن جامعه برد تا دنیا فرض و تصورات را پشت سر بگذارد و از نزدیک به مسائل آشنا باشد. سفرهای استانی ایشان در این راستا طراحی شده بود.

وقتی پروژه ای بیست سال افتتاح نمی شود و دو دوره هشت ساله ریاست جمهوری آن را آغاز نمیکند، پس اگر استانداری هم نتوانست کاری بکند، آیا راهش این نیست که رئیس جمهور خود شخصا دست به اقدام بزند؟

رئیسی در این دوره، یکسره مشغول رسیدگی به این امور بیست سال عقب افتاده بود.

آنچه که او بر آنها دست گذاشته بود نیازهای بنیادی کشور و موضوعات بکر و دست نخورده بود. چه باید میکرد؟ صبر میکرد تا هشت سال دیگر رئیس جمهور دیگری بیاید و برود؟

ما پایان قرنی را در پیش داشتیم که آغاز آن با یک نهضت قانونگذاری در کشورهای اسلامی به تقلید از روشهای غربی بود. بسیاری از مقررات فقه اسلامی به ناحق قربانی این نهضت شده و هر روز به بهانه عدم سازگاری اسلام با مقتضیات زمان الگوی رفتاری مناسب از زندگی مسلمانان حذف می شود. اینکه اسلام ابتدا از بطن به مسجد برود و باز از آنجا به عزلت نشینی منجر شود، نتیجه این تفکر بود.

تیم همراه رئیس جمهور عازم مرزهای جلفا و آذربایجان شدند تا بلکه این ریسمان استعمار فکری-غربی از دست و پای مسلمانان باز شود.

حال که آنها در میان ما نیستند این وظیفه ماست که راهشان را ادامه دهیم.


سناریو جنگی-چریکی 2

همونطور که قبلا گفتم اینجا وبلاگ خانه فردا خواهری هست. یک استراتژی حمله از سمت  جنگنده های رژیم صهیونیستی رو اوایل اکتبر، یعنی اول جنگ اسرائیل-غزه برای مشهد محتمل گرفتم. یک سناریوی دیگر رو اینجا می آرم.

اول یک توضیح بدم راجع به جنگ جهانی. جنگ که الآن احتمالا خیلی ها بدونن جهانیه. براتون هم توضیح میدم چطوری.

الآن نگاه کنید، ما هر بار به این stackxchange (محلی برای حرف زدن غیر کامپیوتری) سر میزدیم با خودمون میگفتیم فلسفه خداپرستیشون کو؟ از هر چیز دیگری حرف میزدن و راهکارهای زندگیشون کجاست؟ ماها مثلا تو نی نی سایت خیلی از این حرفا میزنیم. مثلا میگیم الآن در سطح خانواده بهم خیانت شده و اینها. اونجا که انتظار داری از این حرف ها بزنن، از این خبرها نیست. من قبلا (در حد 5-6 سال پیش) با یک دختری از اون ورها حرف میزدم میگفت خیلی راحت اینجا فوتبال جهانی ما نداریم و فوتبال آمریکایی (یک فوتبال خشنه) تو بورسه.

از سمت آمریکا و سایتهایش الآن ارتقا پیدا کرده اند و در حد weapon (سلاح) و چطوری چیکارش کنیم دارن حرف میزنن؛ یعنی همینقدر بدونن خوبه و راضین.

از کانادا چطور؟ خب شما جریان تظاهرات نخست وزیرش رو سال 1401 در جریانات زن زندگی آزادی دیدین. اونجا باید فیلم هایی بسازن در حد هالیوود و وسترن با هدف تخریب آسیا و آفریقا تا آمریکا سر بمونه.

فعلا اینطوریه. تا ببینیم جریان چطوری پیش میره.

من یک چند روزه از آلودگی هوا مینویسم. رفتم این سایت waqi.info رو اون روز که تلویزیون هی النینو میکرد و هی میگفت آتشفشان ایسلند نگاه کردم. تمام ایستگاههای هواشناسی ایران تعطیل بود، شهرداری ها هم که داده هاشون رو بروز نمیکردن. هوا روغن داشت. بنظر می اومد اتفاقی در حد خرابکاری رخ داده و شده و حالا فکر میکنن اگر اطلاعرسانی عمومی نکنن دشمن قبل 22 بهمن (روز جمهوری اسلامی) به هدفش نمیرسه.

دیشب و دیروز خیلی خبر جنگ جهانی دست به دست میشد. اصلا تلویزیون افتاده بود مثل آژیر خطر روی سلام فرمانده. هی تکرار میکرد. قضیه چی بوده؟ قضیه اینه که مردم دارن درگیر میشن. شاهچراغ رو که یادتونه؟ قطعا باید یادتون باشه، چون دو سال پشت سرهم یک نقطه رو هی داشتن چریکی میزدن، به اسم داعش. یک دویست نفری هم که چند روز پیش در جریان کاروان راهیان نور به سمت مقبره حاج قاسم سلیمانی مردم رو شهید کردن و گفتن کار خودشونه.

آمریکا تو منطقه است، و ما بیخود فعلا کاممون رو شیرین میکنیم که مثلا پایگاه نفوذ حمله اونها رو زدیم. اینها کارشون تربیت داعش چند ملتیه و میفرستنشون بین مردم. یعنی قشنگ حالت گروگان گیری در حد جنگ میشه این منطقه، با چند نفر؟ با عده محدودی، ولی تعداد سلاح های بالایی.

مواد لازم از سمت دشمن

هدف: مردم

ابزار: سلاح های جنگی مثل دودزا، تفنگ (هفتتیر، کلاشینکف و هر چه که بیشتر بکشد)

مواد لازم از سمت ما

چند تا بتادین و کمک های اولیه این ور اون ور بگذاریم. چرا؟ تو همون جریان کاروان راهیان نور تلویزیون نشون داد؛ بیمارستان های کرمان آماده باش بودن و با یکی از کادر درمان که مصاحبه کردن گفتن ما میدونستیم و آماده بودیم.

بله، میدونستن این اتفاق می افته و آماده باش بودن.

حالا هم همینطوره، بیمارستانهای ما آماده باش هستن و حتی خودمون.

حالا من میخوام که شما رو آماده کنم.

سلاح چی داریم؟ مگر میدونیم داعشی که با هلی کوپتر فرستادن اینجا چطور میخواد با ما درگیر بشه؟

فرض کنید که رفتیم همایش. یک چند نفری شده ایم و نگاه میکنیم عه داعش با سلاح هایش افتاده دنبالمون. قبلش هم در جریان همایش کادر درمان همیشه در صحنه با خبر بودن.

حالا ما باید چی کار کنیم؟ هیچ، بین نیروهای جنگی که سلاح به دستن، قرار میگیریم و هربار نگاه میکنیم سپر بلا نشیم؛ تعقیب و گریز تا رهایی کامل از دشمن که مثلا الآن اسمش داعشه.

اونطرف، دشمن میخواد بیشتر بکشد دیگه. نیروهای جنگی ما هی باید سناریو عوض کنند. حالا چی بشه اتفاقی عین این فیلمهای خارجی بفهمیم که مثلا دشمن که یکی موبوره، یکی مال این کشوره، یکی مال کشور دیگه است رو الآن زدن دستش رو شکستن، باز داره جا عوض میکنه و حدس میزنه مکان بعدی استقرار ما بعد از گریز کجاست که اینجا اگر یکی دو تا نیرو گذاشت، بره اونجا کمین کنه.

الآن وضعیت اینطوریه. حالا فعلا میگم تا ببینیم بعد چی میشه.


جاهای دیدنی مشهد

مسجد حضرت زینب میدان هفت خان

علی که تازگی کلاس هفتم را پشت سر گذاشته بود، در محله‌ای زیبا و پر از جاذبه‌های گردشگری به نام هفت خان زندگی می‌کرد. یک روز علی تصمیم گرفت که به میدان هفت خان برود تا آلوهای سیاه خوشمزه‌ای بخرد. این آلوها معروف بودند به خواص غذایی بالا و عطر و طعم بی‌نظیرشان. علی به آنجا رفت و با لذت آلوهای سیاه را خرید و به خانه برگشت. نزدیک خانه علی، یک پارک علم و فناوری بزرگ وجود داشت. این پارک پر از امکانات علمی و فناوری بود که جذابیت زیادی برای علی داشت. همیشه علی به این پارک می‌رفت و با هیجان به تجربه‌های جدید و آموزنده‌ای دست می‌یافت. یک روز، علی تصمیم گرفت که به موزه نان شهر برود. این موزه محلی بود که نان‌های خوشمزه و متنوعی از سرتاسر جهان را به نمایش می‌گذاشت. علی با غرق شدن در رنگارنگی و طعم‌های مختلف نان‌ها، لحظات شیرینی را در موزه نان سپری کرد. در شهر علی، طبیعت سرسبز و پارک‌های زیبا وجود داشت. علی همیشه به این پارک‌ها می‌رفت تا در فضای آرامش بخش و طبیعتی زیبا قدم بزند و از صدا و بوی گل‌ها و درختان لذت ببرد. این جاها برای علی و خانواده او مکانی بودند که آنها می‌توانستند جمعی در آنجا به استراحت بپردازند و انرژی مثبت بگیرند. نزدیک خانه علی، مسجد حضرت زینب وجود داشت. علی هر روز به این مسجد می‌رفت و به دعا و عبادت می‌پرداخت. او در این مکان مقدس آرامش و امید پیدا می‌کرد و با دیگر نمازگزاران به اشتراک افکار و احساسات خود می‌پرداخت. او تجربه‌های زیادی را از دوستانش یاد می‌گرفت. او از خرید آلوهای سیاه در میدان هفت خان لذت می‌برد، در پارک علم و فناوری هیجان‌زده می‌شد، در موزه نان طعم‌های جدید را تجربه می‌کرد، در طبیعت سرسبز و پارک‌ها آرامش می‌یافت و در مسجد حضرت زینب و گاهی حرم امام رضا (علیه السلام) با خداوند ارتباط برقرار می‌کرد. نهایتاً، علی یک زندگی روزمره پر از زیبایی‌ها و لذت‌ها را تجربه می‌کرد. به خاطر زندگی در این شهر و جاذبه‌های آن، همیشه خاطراتی شیرین همراه علی بود.